به دنبال بهانه ای برای نوشتن بودم که در یکی از وبلاگها نگاهم با نام دکتر یونس شکرخواه گره خورد.و بعد چهره اش را از دریچه دنیای مجازی دیدم که سرک کشیده بود تا مرا که مقابلش بودم ببیند.نگاهش با نخستین باری که در سال ۱۳۷۵ در اتاق کارش در دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه علامه دیده بودمش و مقابلش نشسته بودم تا راجع به روزنامه نگاری و از این دست مباحث با او گفتگو کنم چندان فرقی نکرده بود.نگاهی که به یک دانشجوی جوان امید می داد...آخر سر وقتی به سان شاگردی که پا را از گلیمش درازتر کرده و منتظر نهیب استاد است گوشهایم را بر ای شنیدن مهیا کردمُ شنیدم که گفت:سوال ها رو خودت طرح کردی؟

-بله استاد.

-آفرین خوب بود.

آفرین استاد در گوشم ماند و ماند تا حالا که دوباره او را در دنیای مجازی دیدم.و حالا بهانه ای شده است برای مرور تمام بهانه های ماندن در عالم روزنامه نگاری.یادش بخیر چه روزگاری بود روزهایی که قدمهای اول را برای راه یافتن به تحریریه یک روزنامه بر می داشتم.و چه خوش سعادت بودم که در سال ۱۳۷۶ کنار قلم های اساتیدی چون فریدون صدیقی و یونس شکرخواه و عبدارضا سعدی و بعدها مجید رضائیان و حسین قندی و...نفس کشیدنم آغاز شد.یادش بخیر روزی که در آبان سال ۱۳۷۵ در کنار رضا مقدسی عزیز نشستم و او به من فرصت داد تا خبرنگار افتخاری شوم.یادش به خیر روزی که در ابتدای همان سال گزارشی نوشتم و بی هیچ سفارشی پا به مجله ایران جوان گذاشتم.گزارش را به سردبیر مجله دادم .گفت خبرت می کنیم.و چند ماه بعد که در روزنامه قدس در تهران خبرنگار افتخاری شدم رفتم تا گزارشم را بگیرم که... خبر داده بودند گزارشت خوب نیست.یادش به خیر روزی که خبرنگار شدم.و حالا...روزنامه نگاری ایران به راه خود می رود و ما هم مانده ایم به امید روزهای بهاری...تا نگاه می کنی وقت رفتن است.یاد تمام دوستان روزنامه نگار در قلب من است.امیدوارم بتوانم در محیط روزنامه نگاری سر به زیر ایرانی!باز هم دوام بیاورم.هر چند نتوانسته ام گلی بر سر آن بزنم.خدا...حافظ تمام اساتید وفعالان این حرفه شریف باشد.