صبح زود وقتی تو را دیدم....
از دل....
از باران....
از برف....
از عشق....
از کلمات....
از سیاست....
از کجا شروع کنم....
بهتر است که بنویسم.هر چه باداباد.تو اگر می خوانی بنام دلم بخوان.با سیاست این کلمه ها جور نیست.ول کن نیستند کلماتی که از صبح... از دیشب... از زیر باران... از کنج دل... با منند.مگر با سیاست و کلمات سیاه می توان این کلمه ها را پیچاند.نه.نمی شود.دوباره باید از دل بگویم.صبح زود وقتی تو را دیدم گفتم:چه اشکالی دارد....برو....برگرد....به همانجا که بودی....برگشت...پی اش را گرفتم.سرش را پایین انداخت و رفت...به اولین کوچه که رسید....پیچید.گفتم:عجب...مرا می پیچانی...و رفتم به همان کوچه....پیچیدم.
و دلم دوباره گرفت.رو بر گرداندم.آمدم.گفتم:خیال کرده ای....می روم.دلم گرفت.
گفتم:بی خیال.تو مگر با من نیستی؟اصلا برو به همانجا که او رفت.رهایم کن...دلم گرفت.اما به دنبالم آمد.نگاهش کردم.گفتم:آفرین بچه خوب.تو چقدر نازی....
****
حالا٬ خورشید رفته است.ماه هنوز پشت ابرهاست.باران٬ قطره قطره ـتو گویی از روی شکم سیری ـمی بارد.اما سقف خانه ماـ مانند شعر ها ـ صدای باران نمی دهد.بچه همسایه از ظهر به این طرف یکریز دارد بدو بدو میکند٬ او به باران نزدیک تر است.اما حیف که به صدای باران دلخوش است.آن کوچه هم تاریک است.می روم.بی چتر.گونه هایم خیس می شود.باران حریف بارانی ام نمی شود.آرام می بارد.کوچه تاریک است.هیچ صدایی نیست.چشمی آشنا نمی یابم.می پیچم و بر می گردم.دلم؟گرفته است؟خیس است؟کجاست؟نمی دانم.بر می گردم.
****
حالا خورشید رفته است.ماه هنوز پشت ابرهاست.باران٬ نمی بارد.
****
باید بنویسم...اگر باران بیاید٬ زیر باران٬ از باران خواهم نوشت.وقتی ماه پشت ابرها بماند از ماهی خواهم نوشت که پشت ابرهاست.اگر خورشید رفت٬ از خورشید می نویسم که رفته است.از عشق می نویسم٬ که هست و نیست.
****
بهتر است که بنویسم.هر چه باداباد.تو اگر می خوانی بنام دلم بخوان.با سیاست این کلمه ها جور نیست.ول کن نیستند کلماتی که از صبح... از دیشب... از زیر باران... از کنج دل... با منند.مگر با سیاست و کلمات سیاه می توان این کلمه ها را پیچاند.نه.نمی شود.دوباره باید از دل بگویم.صبح زود وقتی تو را دیدم....
سلام به تمام شما که به هر دلیل می خواهید لحظاتی با من بمانید.سلام به شما دوستان. دشمنان. دوستان امرو.ز دیرو.ز فردا. دشمنان امروز. دیروز. فردا...من:دوست شما. دشمن شما. مثل خود شما هستم.نام:صولت.نام خانوادگی:فروتن.روزگارم:....می گذرد.می نویسم.می خندم.می گریم...و روزنامه نگارم؟!هر چه هستم. اکنون با شمایم.دوستتان دارم.