می خواهم اعتراف کنم که حال و حوصله هیچ کاری ندارم.نه اینکه قبلا که حال و حوصله داشتم خیلی کارهای مفید و مهم انجام می دادم!؟ولی الان حتی حوصله کارهای کم اهمیت روزانه را هم ندارم.خسته ام.با این حال همین چند دقیقه پیش نخستین هدیه نوروزی را گرفتم و همین اتفاق قشنگ حالا کمی خوشحالم کرده است.اعتراف می کنم که منتظر بهار هستم.منتظرم که سری به دوستان دوره بچگی بزنم.منتظرم که کمی از هیاهو دور شوم.درست مثل دوست وهمکار خوبم که همین الان آمد که خداحافظی کند و برود تا شمال زندگی دوست داشتنی اش.برود صومعه سرا تا حالشو ببره!و من هم منتظرم که امروز تمام شود تا به بهار نزدیک تر شوم.نسیم بهاری در یک شهر ساکت و آرام با یک هوای دلنشین در کنار دوستان دوست کجا و دود و دم تهران و آدمهایش!کجا؟حوصله ندارم بنویسم. دلم هوای پاک می خواهد.دلم می خواهد در یک محیط آرام بنشینم و از تمام آنچه که دوست دارم لذت ببرم.دلم می خواهد هیچ کاری نکنم.کارهایی که حاصلش فقط چندرغاز پول است.دلم یک غذای داغ و خوشمزه می خواهد.حال وحوصله کار ندارم.اما روحم را آماده یک استراحت مطلق کرده ام.می خواهم فکر اجتماعی ام را در تهران جا بگذارم و بروم دنبال کار خودم...عید نزدیک است.فکر تعطیل.دنیا را حداقل در این چند روز آخر سال و تعطیلات نوروز زیبا ببینیم.به فکر شادی های بی بهانه باشیم.شادی های کودکانه.