رفتن هیچ ربطی به رسیدن ندارد
گفت بر مي گردم،
و رفت،
و همه ي پل هاي پشتِ سرش را ويران کرد.
همه ميدانستند ديگر باز نميگردد،
اما بازگشت
بي هيچ پلي در راه،
او مسير ِمخفي ِبادها را ميدانست.
قصه گوي ِپروانهها
براي ما از فهم ِفيل وُ
صبوري شتر سخن ميگفت.
چيزها ديده بود به راه وُُ
چيزها شنيده بود به خواب.
او گفت:
اشتباه ميکنند بعضيها
که اشتباه نميکنند!
بايد راه افتاد،
مثل رودها که بعضي به دريا ميرسند
بعضي هم به دريا نميرسند.
رفتن هيچ ربطي به رسيدن ندارد!
او گفت:
تنها شغال ميداند
شهريور فصل ِ رسيدنِ انگور است.
ما با هم بوديم
تا ساعتِ يک و سي و دو دقيقهي بامداد
با هم بوديم،
بلند شد، دست آورد، شنل ِ مرا گرفت و گفت:
کوروش پسر ِ ماندانا و کمبوجيه
پيشاپيش ِ چهارصد هزار سرباز ِ پارسي
به سوي سد ِ سيوند راه افتاده است.
بايد بروم
فقط من مسير ِ مخفي ِ بادها را بَلَدم
و رفت،
و همه ي پل هاي پشتِ سرش را ويران کرد.
همه ميدانستند ديگر باز نميگردد،
اما بازگشت
بي هيچ پلي در راه،
او مسير ِمخفي ِبادها را ميدانست.
قصه گوي ِپروانهها
براي ما از فهم ِفيل وُ
صبوري شتر سخن ميگفت.
چيزها ديده بود به راه وُُ
چيزها شنيده بود به خواب.
او گفت:
اشتباه ميکنند بعضيها
که اشتباه نميکنند!
بايد راه افتاد،
مثل رودها که بعضي به دريا ميرسند
بعضي هم به دريا نميرسند.
رفتن هيچ ربطي به رسيدن ندارد!
او گفت:
تنها شغال ميداند
شهريور فصل ِ رسيدنِ انگور است.
ما با هم بوديم
تا ساعتِ يک و سي و دو دقيقهي بامداد
با هم بوديم،
بلند شد، دست آورد، شنل ِ مرا گرفت و گفت:
کوروش پسر ِ ماندانا و کمبوجيه
پيشاپيش ِ چهارصد هزار سرباز ِ پارسي
به سوي سد ِ سيوند راه افتاده است.
بايد بروم
فقط من مسير ِ مخفي ِ بادها را بَلَدم
شعر از:سید علی صالحی
+ نوشته شده در جمعه یازدهم مرداد ۱۳۸۷ ساعت 17:7 توسط صولت فروتن
|
سلام به تمام شما که به هر دلیل می خواهید لحظاتی با من بمانید.سلام به شما دوستان. دشمنان. دوستان امرو.ز دیرو.ز فردا. دشمنان امروز. دیروز. فردا...من:دوست شما. دشمن شما. مثل خود شما هستم.نام:صولت.نام خانوادگی:فروتن.روزگارم:....می گذرد.می نویسم.می خندم.می گریم...و روزنامه نگارم؟!هر چه هستم. اکنون با شمایم.دوستتان دارم.