ما دیروز را بغل کرده ایم و کورمال کورمال قدم بر می داریم.چشممان مدام دیروز را می پاید.مبادا که از دستمان بلغزد و بیفتد و گمش کنیم. به دنبالش بگردیم.پیدایش نکنیم.عزا بگیریم.

ما دیروز را بغل کرده ایم.برایش لالایی می خوانیم اماخودمان ٬ خوابمان برده است.وگرنه دیروز که دیروز است...خواب و بیدار ندارد.

ما دیروز را بغل کرده ایم....

دلخوش دیروزیم...

امروز را نمی بینیم.امروز ما...گم شده است...نه...

چشممان را به روی امروز بسته ایم ...امروز روزگار خوشی نداریم...همین است که دیروز را چسبیده ایم شاید در لابه لای چهره اش خوشی هایمان را ببینیم و لبخند بزنیم و آه بکشیم...

ما از امروز می ترسیم...می ترسیم.

و فردا...

ما از فردایمان وحشت داریم...

ما دچار بیماری وحشت از فردا شده ایم.

                                                           ****

چرخ روزگار ما خوب نمی چرخد...

پیش می رود زمان و ما...به پشت سر نگاه می کنیم که چرخ ها یکی یکی در می روند و می روند... 

ما به دیروزمان هم گریه می کنیم که ...