بدون عنوان!
سلام جان من خوبی؟این مطلب کاملا جدی است.شیطنت ندارد.می دانم که تو خودت آنقدر مشکل داری که شاید گفتن این حرف ها غم دیگری باشد افزون بر آنچه داری...
صبح ها که از خواب برمی خیزم تا این موقع که آخرین ساعت های کارم است...به تدریج آنقدر خبرهای بد می شنوم که گاه حتی از خودم می ترسم.شاید باور نکنی اما دلم غصه دارد.غمگینم.برای شرایط خودم.برای مملکتی که به تاراج می رود.برای مردمی که هنوز اندر خم یک کوچه اند.از کاری که دارم بدم می آید/می دانی چرا چون هر روز در محاصره خبر های بد هستم.شاید یک دهم آنها را دیگران در روزنامه می خوانند و بقیه بر روی دوشمان تلنبار می شود و دلمان می گیرد.
غمگین می شوم اما باید بخندم.چرا...که فرزند خردسالم احساس غمگنانه ام را نگیرد.که همسرم لبخند یادش نرود.که خوانندگان وبلاگم مدام نگویند...وای چه آدم غمگینی...و ندانند که برای آنچه بر آنها و بر ما و بر این میهن می رود...کلماتم ...
حالا که اینها را می خوانید...توان خندیدن ندارم.توان گریستن هم ندارم....آنهم مقابل مردمانی که احساس را گم کرده اند و ترسی نا امید کننده از خود٬ از من٬ از تو٬ از فردایشان٬ آنها را٬ دلشان را٬ چشمشان را٬ وجودشان را فرا گرفته است...
چه بگویم...
غم دارم...غم نان...غم فردا...غم دیروز هایی که از دست رفته اند...غم تو ...غم او...غم ایران....
چه بگویم....
تو بخند...شاید...خندیدم...
صبح ها که از خواب برمی خیزم تا این موقع که آخرین ساعت های کارم است...به تدریج آنقدر خبرهای بد می شنوم که گاه حتی از خودم می ترسم.شاید باور نکنی اما دلم غصه دارد.غمگینم.برای شرایط خودم.برای مملکتی که به تاراج می رود.برای مردمی که هنوز اندر خم یک کوچه اند.از کاری که دارم بدم می آید/می دانی چرا چون هر روز در محاصره خبر های بد هستم.شاید یک دهم آنها را دیگران در روزنامه می خوانند و بقیه بر روی دوشمان تلنبار می شود و دلمان می گیرد.
غمگین می شوم اما باید بخندم.چرا...که فرزند خردسالم احساس غمگنانه ام را نگیرد.که همسرم لبخند یادش نرود.که خوانندگان وبلاگم مدام نگویند...وای چه آدم غمگینی...و ندانند که برای آنچه بر آنها و بر ما و بر این میهن می رود...کلماتم ...
حالا که اینها را می خوانید...توان خندیدن ندارم.توان گریستن هم ندارم....آنهم مقابل مردمانی که احساس را گم کرده اند و ترسی نا امید کننده از خود٬ از من٬ از تو٬ از فردایشان٬ آنها را٬ دلشان را٬ چشمشان را٬ وجودشان را فرا گرفته است...
چه بگویم...
غم دارم...غم نان...غم فردا...غم دیروز هایی که از دست رفته اند...غم تو ...غم او...غم ایران....
چه بگویم....
تو بخند...شاید...خندیدم...
+ نوشته شده در شنبه هشتم تیر ۱۳۸۷ ساعت 20:1 توسط صولت فروتن
|
سلام به تمام شما که به هر دلیل می خواهید لحظاتی با من بمانید.سلام به شما دوستان. دشمنان. دوستان امرو.ز دیرو.ز فردا. دشمنان امروز. دیروز. فردا...من:دوست شما. دشمن شما. مثل خود شما هستم.نام:صولت.نام خانوادگی:فروتن.روزگارم:....می گذرد.می نویسم.می خندم.می گریم...و روزنامه نگارم؟!هر چه هستم. اکنون با شمایم.دوستتان دارم.