گرچه حالا مردی شده ای برای خودت اما:
سلام پسر فراری....
روزت مبارک....
حالا روی ویلچر نشسته ای و به نخستین فرارت از خانه فکر می کنی....
شب قبل آخرین قرارهایت را گذاشته بودی...با رضا و سعید و موسی...صبح زود باید بیدار می شدید و به اصطلاح خودتان فلنگ را می بستید.
مادر اما بو برده بود...پسر اما زودتر فلنگ را بسته بود....
-یاران چه غریبانه رفتند از این خانه-
گریه های مادر اثری نداشت....تو با رضا و سعید و موسی رفته بودی....
با پای خودت فرار کردی از خانه...پسر فراری....
به قول رضا:عمودی رفتید و افقی برگشتید.
و به قول خودم:سعید و موسی که همانطور با افق رفتند ...تو اما افقی برگشتی و ماندی...حالا روی ویلچری و هر روز به افق های دور نگاه می کنی....
***
راستی از رضا خبر داری!؟....