برای ماندن...
گاهی...
باید رفت...
هرچند...با پای پیاده
با دست های خالی...
گاهی...
باید رفت...
هرچند...با پای پیاده
با دست های خالی...
از وبلاگ صبح بخیر:(البته با اجازه)
می گویند:
روزی دلی از شکسته شدن ،خسته شد و تصمیم گرفت که سنگ شود.برای همین رفت وبین چند قلوه سنگ به زندگی ادامه داد.ولی پس از مدتی به یک سنگ، دل بست!
جالب بود...
۱۷ مرداد پنج شنبه بود و من تعطیل٬ نصف روز خواب بودم...که گویا در همین زمان مجمع انجمن صنفی روزنامه نگاران لاینحل!!برگزار شده بود و...ماجرای آن را اگر روزنامه نگارید می دانید و اگر نیستید٬ لزومی نمی بینم سرتان را درد بیاورم.
از آن مهمتر٬ موبایلم کلهم!(کامل)قطع شده بود و من عین آدمهای معتادی که ...خمار بودم و همین خماری خوابم را کامل تر کرد...
از تمام دوستانی که وقت شریف خودشان را به کامنت گذاشتن و یا اس ام اس زدن یا تلفن کردن به اینجانب صرف کردندصمیمانه سپاس دارم و از همه عذر خواهی می کنم که نشد جواب بدهم.
ضمنا: روز خبرنگار را به تمام دوستان٬ آشنایان٬ فامیل دور و نزدیک٬ مسئولان مهربان و نامهربان٬ همکاران خودم٬ خودم و شما تبریک عرض می کنم.
باز هم ضمنا اعلام میدارم که بر اساس اطلاعات به دست آمده هدیه رئیس جمهور به خبرنگاران هزینه سفر به مشهد با خانواده و نون اضافه ! است.پس شایعه پراکنی های میلیونی نکنید!
ضمنا:خبرنگاری و روزنامه نگاشتن عشق است٬ چه با هدیه چه بی هدیه٬ چه وقتی مدیران مسئول روزنامه ها تقریبا بیشترشان بویی از عشق روزنامه نگاری نبرده اند و چه وقتی که روزنامه نگاری مملکت فاقد بسیاری از اصول استانداردی است که بسیاری از پیش کسوتان و استادان این رشته مدعی آن بوده اند و حال خود این استادان در چنبره چرخ روزگار و دستان مدیران مطبوعاتی گرفتار آمده اند و دم بر نمی آورند.به قول آقای قندی:
عرصه روزنامه نگاری٬عرصه سختی هاست.
من خبرنگار٬ تو خبرنگارنه روز داریم و نه شب.هم صبح را می بینیم هم شب را...ما بیداریم چون خبر بیدار است.ما نمی خوابیم چون خبر نمی خوابد.طاقتمان طاق می شود و نمی شود.دلتنگی به سراغمان می آید و نمی آید.با کلمات بازی می کنیم٬ کلمات ما را بازی می دهند و سر انجام می نویسیم و می نویسیم تا دستمان متورم شوم٬ چشمانمان گود بیفتد٬ ضربان قلبمان تند شود...حالا چه خسته باشیم چه نباشیم حرفه ای است که خود عاشقانه و آگاهانه بر گزیده ایم.هر چه هست همین است.روزگارمان خوش باد...
آقای قندی این مطلب را چهار شنبه در مراسم جشن !روزنامه جام جم خواند و بعد به خبرنگاران برتر! جام جم جایزه دادند.
روزگارمان خوش باد...!
حالا از آن روزگار ديروز٬ يادي و خاطره اي براي شبهايمان باقي است.براي تنهايي هاي تو و غربت من....و حسرت هايي كه داريم...
كاش در روزگار بهتري به سراغم مي آمدي...
خالی ام....
پس...
چه اصراری به نوشتن هست...
شعر از:سید علی صالحی
کودک می آزاریم٬ چون اعصاب نداریم.
اعصاب نداریم.
اعصاب نداریم.
اعصاب نداریم.
نداریم.
نداریم.
نداریم.
وای...
بر ما...