|
|
|
|
|
حالا باید دیوار چید رو به روی کلمات.
باید دست انداخت و گلچین کرد کلمات را. پشت دیوار شب، کلمات را گم کرده ام.جمله ها مانند خوره به جانم افتاده اند. فعل و فاعلش را گم کرده ام.حتی نمی دانم جان را با کدام ج! می نویسند.جان بی ج شده است یا ج بی جان.... حالا باید دیوار چید رو به روی کلمات.خورشید را.عشق را.سیاست را.امید را.دیروز را.فردا را.جان را.کلمات را...که گم کرده ام. باید چشم دواند... و دید.شاید هنوز مانده است کلمه ای که شب را به صبح برساند.شاید هنوز مانده است کلمه ای.... **** پدر،بیا و دست کلمه های پسرت را بگیر.بیا و شب را به صبح برسان.پدر،بیا و عصای دست ما باش.ببخش اگر ما عصای دستت نبودیم.آخر،تو آنقدر زود رفتی که ما هنوز فرق عصای دست را با چوب الک، دولک نمی دانستیم. بیا و ببین که حالا می دانیم، فرق درد را و دردانه را...و همین،درد را افزون می کند. پدر،بیا و دست کلمه های پسرت را بگیر.... بیا و گونه های پسرت را ببوس...بیا که محتاج دست های زلال تو هستم. پدر، به من تبریک بگو که هنوز مانده ام.... **** ....شاید هنوز مانده است کلمه ای....
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه چهاردهم تیر 1388ساعت 12:11 توسط صولت فروتن
|
|
||