|
|
|
|
|
کاغذ نداشتم.خودکارم را در آوردم،آستين پيراهنم را بالا زدم.گفتم:حميد جان،بگو....
۰۹۱۲......روي مچ دستم نوشتم.ذهنم رفت داخل فضاي تحريريه روزنامه. حميد مي گفت و مي خنديد.....من،مي گفتم و مي خنديدم.......در همان فاصله يكي دو دقيقه اي گوشت دير پز يكي دوتا از بچه ها را خورديم.چه صفايي كرديم.... ـ خب،صولت جان من بايد برم..... با چند نفر ديگر داشت قدم مي زد كه ديدمش. خداحافظي كرديم.حميد رفت.شيب ملايم خيابان ولي عصر را به سمت ميدان، آرام آرام پايين آمدم.تنها بودم.دلم گرفت.آدم ها مي آمدند و مي رفتند.يكي از مير حسين مي گفت.يكي شال سبز روي دوشش بود.پسرك به پوستر معمار اقتصاد نوين زل زده بود.......جماعتي آن سوي خيابان رو به بالا مي رفتند و مي گفتند:كروبي٬ كرباسچي،نه يك تداركاتچي........روبه روي سينما٬ اخراجي ها داشتند به صداي احمدي نژاد گوش مي دادند كه مردي ميانه سال با سربند يا زهرا تدارك آن را ديده بود با يك دستگاه تلوزيون كوچك.من راه خودم را مي رفتم. دلم مي خواست وارد فضاي تحريريه روزنامه اي مي شدم و مي گفتم:بچه ها،سلام. دلم مي خواست،كاش دلم براي روزنامه تنگ نمي شد.كاش حميد را نديده بودم،كه بگويد من هم مثل تو،چند وقتيه كه نيستم..... يادش بخير......
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه دهم خرداد 1388ساعت 20:13 توسط صولت فروتن
|
|
||