|
|
|
|
|
ازاين پنجره پشت سر، كمي سوز مي آيد.باكي نيست.ما مرد سوز و سازيم. |
||
|
+
نوشته شده در شنبه سی ام آبان 1388ساعت 15:45 توسط صولت فروتن
|
|
||
|
|
|
|
|
ماندن یا نماندن.
این روزها مسئله ام این است...ماندن یا نماندن؟ سخت است.به خدا که سخت است.بخواهی بمانی تا.... و بخواهی بروی تا .... مانده ام برای آن که بخشی از وجود من٬ نه...تمامش...اینجاست. **** دلم تنها ذره ای راستی و صداقت می خواهد.... |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت 10:59 توسط صولت فروتن
|
|
||
|
|
|
|
|
یک نفر رفت.
دخترش می گفت:بابا هنوز زود بود که رفتی. اما او رفته بود. یک نفر دیگر به دخترش گفته بود:گریه نکن دختر جان.قسمت همه همین است. من گفتم:گریه کن.گریه کن سبک تر می شوی. ... و دختر بابا گریه می کرد. بابا رفته بود...و دختر بابا (همسرم)گریه می کرد. من هم...همه برای آدم های خوب وقت مردن گریه می کنند.
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 11:30 توسط صولت فروتن
|
|
||