|
|
|
|
|
ای کاش می شد همسایه ام از ریحان های باغچه کوچک ما می چید.
ما باغچه کوچک نداریم. ای کاش می شد همسایه ام را می دیدم و به او سلام می کردم. ما همسایه نداریم.... نمی دانم چرا نزدیک نخستین افطار از رمضان امسال یاد همسایه هایی افتادم که دیگر نیستند تا به آنها سلام کنم.... کاش با هم لااقل همسایه بودیم... حالا که نیستیم باز هم موقع افطار و وقت سحر به یاد همسایه قدیمی ...باش.... |
||
|
+
نوشته شده در شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 19:10 توسط صولت فروتن
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام.این روز ها اوضاع اینجانب کمی قمر در عقرب است.مثلا امروز در یک اقدام انتحاری ساعت ۸ صبح سر کار حاضر شدم.مثلا دیروز رفتم راسته کتاب فروشی های انقلاب ۳۰ هزار تومان کتاب خریدم و یکی از کتاب ها را تا ساعت ۴ صبح خواندم.خوشم آمد.مثلا....
مثلا کلاس آموزشی ....رفتم که ۴ سال پیش باید می رفتم. مثلا دیروز با دوست عزیز تر از جان صحبت کردم و.... مثلا...من قطاری دیدم ...که سیاست می برد. ....
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت 8:26 توسط صولت فروتن
|
|
||
|
|
|
|
|
امیدوارم...
...هر جا... ...هستی... سالم باشی..... ......و ........... ........ .............. . چه اهمیت دارد....؟ |
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و سوم مرداد 1388ساعت 15:3 توسط صولت فروتن
|
|
||
|
|
|
|
|
فرصتی پیش آمد تا سری به آرشیو وبلاگم بزنم.با خودم فکر کردم که سری به کامنت هایی بزنم که از نخستین پست تا امروز داشتم.اما تنها تا مرداد ۸۷ دیدم.سفر جالبی بود به وبلاگ دوستان آشنا و نا آشنایی که هرکدام برای یک بار هم که شده به من سر زده اند.خیلی هاشان در ماه ها و سال قبل مانده اند.بعضی ها را نمی دانم که چرا دیگر نیستند و جالب اینکه حسی ناشناخته در من نگران سرنوشتشان و نبودنشان شد.بعضی ها سایه بودند و بعضی سایه شدند...چه وبگردی جالبی بود....
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388ساعت 20:29 توسط صولت فروتن
|
|
||
|
|
|
|
|
وبلاگ یکی از دوستان را دیدم که حسابی از سفر چند روزه خود و فراغتش از قیل و قال دنیای کاری و مسائل اخیر به خوبی و زیبایی سخن گفته بود.من هم حسابی مشتاق سفر هستم.دلم می خواهد بروم یک جای دور و نفسي تازه كنم.... |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه هجدهم مرداد 1388ساعت 14:1 توسط صولت فروتن
|
|
||
|
|
|
|
|
۱۷مرداد روز خبرنگار است.
لطفا تبريك نگوييد.... لطفا تبريك نگوييد.... هيچ حرفي براي گفتن نيست. هست اما....
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388ساعت 15:12 توسط صولت فروتن
|
|
||
|
|
|
|
|
در این سکوت ها و همهمه ها و در این بی قراری ها و امید ها و نا امیدی ها و به سبک و سیاق تاریخی ایرانیان که در بحبوحه ها، به سراغ شعر و شاعری می رفتند و می روند....این روزها دلم از شعر پر است.اما صد حیف که شاعر نیستم تا این دل آکنده را با غزلی یا قصیده ای یا حتی یک دو بیتی ناقابل آرام کنم....خوش به حال شاعرها که می توانند بسرایند:
به سراغ من اگر می آیید نرم و آهسته بیایید مبادا که ترک بردارد چینی نازک تنهایی من یا بگویند: زمستان است.... یا: در حسرت یک لحظه دیدارت همه لحظه هایم بر باد رفته چرا نمی آیی؟ مگر نمی دانی در نبودنت چون طفلی در شلوغی فکرت گم می شوم؟ باز مطیع رفتار فاصله ها هستی؟ بس کن یلدا،بيا! مثل باران،باد،خورشيد با هر چه كه مي خواهي فقط بيا كه سخت محتاج ديدنم ..... اين شعر آخري از شاعر خانمي به نام مينا آقازاده است كه كتاب شعري از او به صورت اتفاقي به دستم رسيد. خوش به حال شاعرها.... |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه هفتم مرداد 1388ساعت 13:48 توسط صولت فروتن
|
|
||
|
|
|
|
|
گرچه حالا مردی شده ای برای خودت اما:
سلام پسر فراری.... روزت مبارک.... حالا روی ویلچر نشسته ای و به نخستین فرارت از خانه فکر می کنی.... شب قبل آخرین قرارهایت را گذاشته بودی...با رضا و سعید و موسی...صبح زود باید بیدار می شدید و به اصطلاح خودتان فلنگ را می بستید. مادر اما بو برده بود...پسر اما زودتر فلنگ را بسته بود.... -یاران چه غریبانه رفتند از این خانه- گریه های مادر اثری نداشت....تو با رضا و سعید و موسی رفته بودی.... با پای خودت فرار کردی از خانه...پسر فراری.... به قول رضا:عمودی رفتید و افقی برگشتید. و به قول خودم:سعید و موسی که همانطور با افق رفتند ...تو اما افقی برگشتی و ماندی...حالا روی ویلچری و هر روز به افق های دور نگاه می کنی.... *** راستی از رضا خبر داری!؟....
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه ششم مرداد 1388ساعت 11:30 توسط صولت فروتن
|
|
||