نغمه ناجور
روزنامه نگاری
اين كتاب از سوي انتشارات نگار و نيما( نگيما) چاپ و منتشر شده است. آدرس انتشارات نگيما در نمايشگاه:ضلع غربي سالن شبستان.راهرو 30 .غرفه هفت.نشر نگار و نيما ( نگيما ).
به كلاغ بگويم:"داداشم،ببين... صدات روي مخمه.ميشه بري اون ور تر بخوني.ميشه توي چش من زل نزني."
دچار ناگهان شده ام.تا حالا دچار ناگهان شده اي؟تا حالا شده يكهو، بي هوا
از اين رو به آن رو شوي.تا حالا شده يك سلام، سلامتي ات را به خطر
بيندازد.تا حالا شده با ديوار همكلام شوي؟با پنجره هاي بسته دلنوازي
كني؟بهار را پشت پنجره جا بگذاري و همان جا كه هستي ،همينطور بيخودي، با
خودت كلنجار بروي.با چشمانت قهر كرده اي تا حالا؟به دستانت گفته اي برو؟به
پاهايت گفته اي بمان؟حالا...من....همينطوري ام....بيخودي....
دچار
ناگهان كه شوي،عشق يادت مي رود.دچار ناگهان كه شوي گر مي گيري.دلت مي
خواهد معشوقه اي باشد و آغوشي.دلت مي خواهد بگويي لعنت به همه.و از هيچ كس
هم عذر خواهي نكني.دلت مي خواهد چرت و پرت بگويي.دلت كلمه مي خواهد.جمله
مي خواهد.دري وري مي خواهد.دلت مي خواهد ناگهان به يك نفر كه نيست خيره
شوي.آنقدر خيره كه نداني آخرش چه مي شود.
دچار ناگهان كه مي شوي قصه
تمام مي شود.ايست.حركت.ايست.حركت.پنجره هاي بسته.دلي كه نمي داني شكسته يا
خسته.چشمي كه نمي داني باز يا بسته.پايي كه نمي داني هست يا رفته.
ناگهان همه چيز دچار مي شود.قصه به هم مي ريزد.كلمه گم مي شود.بغض مي آيد.مي رود.شعر مي شود.پشت هم رديف....
و آنگاه است كه آن پرنده هاي بهاري،آن قناري،حتي آن مرد خسته از
ناسازگاري،آن كلاغ،حتي تو....مي گويند:بيچاره مردي كه بهار را از خانه
بيرون كرد و دچار ناگهان شد.او ديوانه است.
..........
...........
زندگي بي زمان.بي وقت.
زمان هايي هست كه سنگيني و زمان، ثانيه ثانيه روي شانه هايت تلنبار مي
شود.وقت هايي هست كه دوست داري آوار نباشي.آواز باشي.براي خودت.تنها براي
خودت.اما باز دلت نمي آيد.باز تنهايي را قلقلك مي دهي كه بخندد.آن زمان
هاست كه دوست داري روي ديوار اتاقت بنويسي:لعنت به تو آميزاد.لعنت.لعنت به
تو كه تنهايي ات هم به آدميزاد نرفت...ه است.
وقت هايي هست كه سنگيني و دلت مي خواهد خودت به تنهايي بار سنگيني خودت را
به دوش بكشي.از ثانيه ها بدت مي آيد.از ديوار ها بدت مي آيد.از عشق بدت مي
آيد.
وقت هايي هست كه سنگيني و دلت مي خواهد خودت به تنهايي بار
سنگيني خودت را به دوش نكشي.دلت مي خواهد زمان را ثانيه ثانيه بشمري و در
هر ثانيه منتظر نگاهي باشي.
يك وقت هايي نمي داني خوبي؟بدي؟تنهايي را دوست داري؟نداري؟آدم ها را دوست داري؟نداري؟سردرگمي...گنگي.
يك وقت هايي دلت مي خواهد در جمع تنها باشي.آدم ها بيايند و
بروند.بخندند.گريه كنند.مست باشند.عاشق باشند.دور هم جمع باشند.آدم
باشند.مهربان باشند.باشند.اما پا روي دم تو نگذارند.بگذارند تنها تماشاگري
باشي ساكت و تنها.بگذارند در ندانم حال خودت بماني.هي نپرسند :كجايي؟چه مي
كني؟چرا؟چطور؟كي؟كجا؟
يك وقت هايي....يك زمان هايي....
شبي ....روزي....نصف شبي....نيم روزي....
سنگين كه باشي....دلت مي خواهد زمان را از زندگي حذف كني.زندگي بي زمان.بي وقت.بي تو.
همين.//
و کورمال کورمال از شهر شما خواهم رفت.
شعرهایم برای شما
کتاب هایم برای شما
تو برای شما
بگذرید از من
نور هم کورسوی شما باد
خواهم رفت
با توشه ای بر پشت
و قلبی به دندان
... و چشمی بر دار
تنها
و کمی نور
او آواز مي خواند و من
مي خوابم اين صبح بهاري را
غريزه به پرنده غير خوشبخت مي گويد:
بخوان
او مي خواند
و من مي خوابم
او نمي داند
و من مي دانم
مي گويم گور پدر دنيا
... و تا لنگ ظهر مي خوابم
و هزار بار از يك پرنده خوشبخت ترم
و راضي ام كه دنيا را آب ببرد
مورچه را خواب ببرد
من از مورچه بدم مي آيد
ديروز صبح يكي شان رفت توي گوشم
و خوشبختي را از من گرفت
تا نوبت بعدي خوابم سگ خلق شدم
من از سگ بدم مي آيد
اما عاشق خلق سگي ام
_ هر چند سگ هم سگ هاي قديم _
يادت بخير :من،حسينم،پناهي ام
من روز را دوست ندارم
از روزگار هم مي ترسم
از پرنده هاي غير خوشبخت مي ترسم
مي دانم آنها روزي انتقام خود را مي گيرند
من از انتقام پرنده هاي غير خوشبخت مي ترسم
| Design By : Pichak |


