تبليغاتX
نغمه ناجور











نغمه ناجور

روزنامه نگاری

مادر که،روز و شب ندارد.....

نوشته شده در شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391ساعت 15:13 توسط صولت فروتن|

شنبه ها مي آيند و مي روند.يكشنبه ها مي آيند و مي روند.روزها مي آيند.شب ها مي روند.و باز وقت روزهاي جمعه مي شود.همان روزهاي جمعه با همان غروب هاي معروفش كه تو گويي تكه اي از زمانند، اما از مكان ديگري آمده اند.وقتي خورشيد از پلكان روز جمعه بالا مي رود و تا اوج مي رسد ،وقتي غروب جمعه مي شود از آن بالاي جمعه، زمين را جور ديگري مي بيني.انگار تازه آن وقت است كه به خودت مي آيي و مي گويي:خداي من،اينجا كجاست؟من كجايم؟ تازه آن وقت است كه مي گويي:من و خدا؟خدايا من كجايم؟تو كجايي؟تازه آن وقت است كه بخودت مي آيي.به خودت كه مي آيي جمع مي شوي، مي نشيني يك گوشه اي كنار قلبت و از آنجا زمين را و زمان را نگاه مي كني.خورشيد را مي بيني كه در حال رفتن است.ماه را مي بيني كه در حال آمدن است.مردم را مي بيني در خود نشسته اند به تماشاي خورشيد و به تماشاي ماه.تازه آن وقت است كه كمي دلت مي گيرد و مي گويي:باز غروب جمعه شد.ناشكر كه باشي مي گويي:لعنت به غروب جمعه.باز آمد و باز  مرا در خود فرو برد.بلعيد.عاشق كه باشي اما،خورشيد جمعه را جور ديگري ميبيني.ماه را وقت آمدنش جور ديگري ميبيني.مي گويي:مهره مار دارد اين غروب هاي جمعه. و آن وقت  غروب هاي جمعه كه مي شود از دورن تلنگر مي خوري.يك جوري مي شوي كه خودت هم نمي داني.انگار كه دلت رفتن مي خواهد.انگار كه دلت سكوت مي خواهد.انگار كه دلت يك نوع تنهايي دوست داشتني مي خواهد.دلت مي خواهد رو به يك غروب پر خورشيد آواز بخواني.به خودت مي گويي:معمايي شده اين روزهاي جمعه و اين غروب ها كه مي آيند و مي روند و ما را به بازي مي گيرند.دلت مي خواهد اينجا،ميان اين شهر هاي روستايي و اين روستاهاي شهري نباشي.دلت مي خواهد تو باشي و يك جاي دور كه خودت باشي و يك جاي دور.دلت،دلت را مي خواهد.اصلا انگار جمعه كه به بالا مي رسد و تو با غروب جمعه تا كنار ستاره ها مي روي، دوست داري كمي هم دلت بگيرد.عاشق كه باشي دل گرفتن هاي وقت غروب را آن هم روزي كه جمعه است،دوست داري.و آن وقت است كه حتي شايد به يك جاي دور نگاه كني و كمي هم لبخند بزني.انگار كه آن دورها چيزي مي بيني كه روزهاي شنبه و يكشنبه و دوشنبه و ديگر روزها نميبيني.جمعه ها كه مي شود،و غروب كه مي آيد چشم و گوشت جور ديگري باز مي شود.جور ديگري مي بيند و مي شنود.غروب هاي جمعه كه مي شود هوايي مي شوي.انگار كه خدا در تو نشسته است.هي دوست داري به رگ گردنت نگاه كني.هي دوست داري ساكت باشي و ضربان قلبت را بشنوي.روزهاي جمعه سري سوا كرده است ميان روزها و شبهاي ديگر.جور ديگري دوستش داريم جمعه را با آن غروب هاي معروفش.بي آنكه بدانيم راز اين وقت هاي غير اينجايي را. ..

نوشته شده در شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 9:30 توسط صولت فروتن|

سر ظهر بود.آفتاب بود.خيابان بود.شلوغي بود.مردمي بودند كه دنبال جايي مي گشتند براي دمي استراحت و چند لقمه اي در دهان گذاشتن. و من بودم و آفتاب و شلوغي و خيابان و رستوران هايي كه بوي چلوكباب مي دادند و قيمت هايي كه زير 5 هزار توان نبود.و ساندويچي هايي كه شيك بودند و خلوت بودند و قيمت هايي كه آدم هاي گرسنه نگاهي به آنها مي كردند و مي رفتند.من،اما سراغ جاي ديگري بودم.يك زيرزمين با پله هايي كه تو را مي برند تا سر ميز هايي كه بوي آش شله قلمكار و نان بربري اش،آدم گرسنه را  ديوانه مي كند.آدم هاي زيادي در صف آش ايستاده بودندصف تا داخل خيابان كش آمده بود و بوي آش دهان به دهان مي گشت.آش نيكويي بود.كاسه اي دو هزار تومان.با تكه اي نان بربري كه يك دانه اش 500 تومان است.مردي روي پله بالاتر ايستاده بود و به جماعت صف ايستاده و جماعت آش خور داخل آش فروشي نگاه ميكرد.خوب كه نگاهش تمام شد حرفش آغاز شد:مي بيني؟طفلكي ها همه دانشجو هستن.دانشجو بايد آش بخوره؟بله خوب،آش غذاي خوبيه.مخصوصا آشي كه اينا ميدن خيلي خوبه.اما هر چي باشه آش جاي چلوكباب و جوجه كباب نيست.از بي پوليه آقا....گفتم :نه آقا همشون كه از بي پولي نيست كه اومدن آش بخورن.گفت:بله درسته اما كجا ميشه با دو هزار تومن شكم رو سير كرد.و من فكر كردم:خدا بركت بدهد به مال و جاني كه هنوز هم فارغ از قيمت هاي كاذب با كاسه اي آش و تكه اي نان جماعتي را سير مي كنند.با خودم فكر كردم:همه اش كه مال قيمت خوب و پايين نيست.بعضي جاها انگار ساخته شده اند كه مردم را به طرف خود بكشانند و حتي شده با غذايي ساده دقايقي خوب را فراهم آورند.دقايقي كه براي تو دلنشين خواهد ماند.دقايقي كه با جمع دوستان دانشجويت،با جمع دوستان سربازت و با هر جمع دوستانه ديگري و يا حتي تنها و يا حتي با خانواده سپري مي كني .و بعد ها اين مكان برايت مي شود خاطره اي كه دوست داري وقتي گذرت به آنجا مي افتد دوباره كاسه اي آش يا ساندويچي ساده بخوري و لذت ببري.آن آش فروشي با آن آش هاي نيكويش در آن ميدان مركزي شهر بزرگ براي خيلي ها كه دانشجو بودند،يا سرباز بودند يك حس خاص دارد.حسي كه با قيمت هاي پايين آش ها كه براي دانشجو جماعت غنيمتي است،آغاز مي شود اما همه اش آن قيمت هاي پايين نيست.دانشجو كه باشي،سرباز كه باشي،غريبه اي تنها در شهري كه باشي،خيلي زود بعضي جاهاي دنج و بعضي مكان هاي دوست داشتني  را پيدا مي كني.مي روي آنجا و وقت مي گذراني.و سالها بعد فلان پارك،فلان رستوران،فلان ساندويچي،فلان بستني فروشي،فلان خيابان با درخت هاي عاشقانه اش برايت خاطره مي شود.        

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391ساعت 18:57 توسط صولت فروتن|

دچار ناگهان شده ام.ناگهان، قصه آغاز مي شود و كلمه، ناگهان مي ايد.ميان انبوه صداها و انبوه چشم ها و گوش ها،كر مي شوي. لالماني مي گيري.گر مي گيري .دلت مي خواهد بروي.دلت مي خواهد پنجره ها را ببندي.به بهار بگويي:"نازي جان،منو ببخش.حالم خوب نيست.به قناري بگويي:عزيزم تو بخون،تو باش،اما نبودن منو به دل نگير.من همينم ديگه.بعضي وقت ها د...يوانه،بعضي وقت ها لال،بعضي وقت ها دلم مي خواهد پنجره ها را ببندم.در ها را ببندم.ديوارها را نزديك تر بياورم.خودم را زير كلمه ها دفن كنم.با جمله دار بزنم چشم هايم را." به اين درخت توت زود بازده روبروي اين پنجره كه حالا بسته خواهد شد بگويي:"مرا ببخش.تو خوبي.تو نازنيني.لطيفي. اما حالا وقت تو نيست.حالا دلم هيچ نمي خواهد جز خودم.حالا وقت ديوانگي است.به من پيله نكن.تو خودت كه معني پيله و پروانه و پرواز را خوب مي فهمي."
به كلاغ بگويم:"داداشم،ببين... صدات روي مخمه.ميشه بري اون ور تر بخوني.ميشه توي چش من زل نزني."
دچار ناگهان شده ام.تا حالا دچار ناگهان شده اي؟تا حالا شده يكهو، بي هوا از اين رو به آن رو شوي.تا حالا شده يك سلام، سلامتي ات را به خطر بيندازد.تا حالا شده با ديوار همكلام شوي؟با پنجره هاي بسته دلنوازي كني؟بهار را پشت پنجره جا بگذاري و همان جا كه هستي ،همينطور بيخودي، با خودت كلنجار بروي.با چشمانت قهر كرده اي تا حالا؟به دستانت گفته اي برو؟به پاهايت گفته اي بمان؟حالا...من....همينطوري ام....بيخودي....
دچار ناگهان كه شوي،عشق يادت مي رود.دچار ناگهان كه شوي گر مي گيري.دلت مي خواهد معشوقه اي باشد و آغوشي.دلت مي خواهد بگويي لعنت به همه.و از هيچ كس هم عذر خواهي نكني.دلت مي خواهد چرت و پرت بگويي.دلت كلمه مي خواهد.جمله مي خواهد.دري وري مي خواهد.دلت مي خواهد ناگهان به يك نفر كه نيست خيره شوي.آنقدر خيره كه نداني آخرش چه مي شود.
دچار ناگهان كه مي شوي قصه تمام مي شود.ايست.حركت.ايست.حركت.پنجره هاي بسته.دلي كه نمي داني شكسته يا خسته.چشمي كه نمي داني باز يا بسته.پايي كه نمي داني هست يا رفته.
ناگهان همه چيز دچار مي شود.قصه به هم مي ريزد.كلمه گم مي شود.بغض مي آيد.مي رود.شعر مي شود.پشت هم رديف....
و آنگاه است كه آن پرنده هاي بهاري،آن قناري،حتي آن مرد خسته از ناسازگاري،آن كلاغ،حتي تو....مي گويند:بيچاره مردي كه بهار را از خانه بيرون كرد و دچار ناگهان شد.او ديوانه است.
..........
...........

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391ساعت 15:34 توسط صولت فروتن|

صولت فروتن نويسنده و روزنامه نگار و نگارنده وبلاگ نغمه ناجور امسال با كتاب 24 ساعت شب شامل مجموعه اي از اشعار و داستان واره هاي خود در بيست و پنجمين نمايشگاه كتاب تهران حضور دارد.

اين كتاب از سوي انتشارات نگار و نيما( نگيما) چاپ و منتشر شده است.

آدرس انتشارات نگيما در نمايشگاه:ضلع غربي سالن شبستان.راهرو 30 .غرفه هفت.نشر نگار و نيما ( نگيما ).



نوشته شده در سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391ساعت 11:12 توسط صولت فروتن|

يك وقت هايي در زندگي هست كه دوست داري زمان را از زندگي خذف كني.
زندگي بي زمان.بي وقت.
زمان هايي هست كه سنگيني و زمان، ثانيه ثانيه روي شانه هايت تلنبار مي شود.وقت هايي هست كه دوست داري آوار نباشي.آواز باشي.براي خودت.تنها براي خودت.اما باز دلت نمي آيد.باز تنهايي را قلقلك مي دهي كه بخندد.آن زمان هاست كه دوست داري روي ديوار اتاقت بنويسي:لعنت به تو آميزاد.لعنت.لعنت به تو كه تنهايي ات هم به آدميزاد نرفت...ه است.
وقت هايي هست كه سنگيني و دلت مي خواهد خودت به تنهايي بار سنگيني خودت را به دوش بكشي.از ثانيه ها بدت مي آيد.از ديوار ها بدت مي آيد.از عشق بدت مي آيد.
وقت هايي هست كه سنگيني و دلت مي خواهد خودت به تنهايي بار سنگيني خودت را به دوش نكشي.دلت مي خواهد زمان را ثانيه ثانيه بشمري و در هر ثانيه منتظر نگاهي باشي.
يك وقت هايي نمي داني خوبي؟بدي؟تنهايي را دوست داري؟نداري؟آدم ها را دوست داري؟نداري؟سردرگمي...گنگي.
يك وقت هايي دلت مي خواهد در جمع تنها باشي.آدم ها بيايند و بروند.بخندند.گريه كنند.مست باشند.عاشق باشند.دور هم جمع باشند.آدم باشند.مهربان باشند.باشند.اما پا روي دم تو نگذارند.بگذارند تنها تماشاگري باشي ساكت و تنها.بگذارند در ندانم حال خودت بماني.هي نپرسند :كجايي؟چه مي كني؟چرا؟چطور؟كي؟كجا؟
يك وقت هايي....يك زمان هايي....
شبي ....روزي....نصف شبي....نيم روزي....
سنگين كه باشي....دلت مي خواهد زمان را از زندگي حذف كني.زندگي بي زمان.بي وقت.بي تو.
همين.//

نوشته شده در سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391ساعت 11:44 توسط صولت فروتن|

کمی نور می خواهم....
و کورمال کورمال از شهر شما خواهم رفت.
شعرهایم برای شما
کتاب هایم برای شما
تو برای شما
بگذرید از من
نور هم کورسوی شما باد
خواهم رفت
با توشه ای بر پشت
و قلبی به دندان
... و چشمی بر دار
تنها
و کمی نور

نوشته شده در شنبه دوم اردیبهشت 1391ساعت 10:3 توسط صولت فروتن|

زماني اين شهر آبادي خوبي بود.پر بود از تو و قناري هايي كه مي خواندند.چشمه هايي كه بكر بودند و سر از بطري هاي آب معدني در نمي آوردند.زماني اين شهر آبادي خوبي بود.پشت كوه بود، اما گوسفندها هم دوستش داشتند.صنوبرها ه...م بودند.تو هم بودي.خورشيد هم بود.علف ها هم بودند.درخت ها هم بودند.شهري بود براي خودش اين آبادي.صبح به صبح با گوسفندها به چرا مي رفتيم و هيچ كس نبود بپرسد چرا پشگل اين گوسفندها اين قدر بد بوست؟بالا سر همين من و گوسفندها و پشگل ها، قناري ها بودند كه مي خواندند.يك روز حتي ديدم _ بخداي همان روستا،شهر قسم_ علف هرزه اي كه كنار راه مالرو بود به من گفت:"سلام عزيزم.خوبي؟يه روزم بيا با ما بپر.بخدا _ خداي همان روستا،شهر را مي گفت _ ما هم دل داريم.ول كن اين گوسفنداي چندش رو....ايش..." رويم را به قناري بالاي سرم كردم.كلاغ هم خنده اش گرفته بود.حتي خورشيد هم مي خنديد.كبوتري گفت:"ولش كن.به دل نگير.ديشب با ماه، دعواش شده.از اونه كه گير ميده.خلقش سگيه امروز. "گفتم:"هوي..."سگي پارس كرد.به خيالش با او بودم. سنگي برداشتم. سگ خيلي وفادار گله آبادي، زبان سنگ را زود مي فهميد.رفت كه بره اي را به عو عويي مهربان به راه بر گرداند.و ما رفتيم و علفي كه هنوز نشخوار مي كرد عزيزم را،همانجا بود.همانجا كنار قلوه سنگي صبور،دلم هواي تو را كرد.نگاه كردم به پشت سرم و تو را ديدم باز ،كه از لاي پنجره نيمه باز به دوردستي كه حالا من بودم، نگاه مي كردي...
زماني اين شهر آبادي خوبي بود.تو بودي و نگاهت بود و دور دست ها بود.تو بودي و خورشيد بود و حتي علف هاي هرزه اي كه گاهي شيرين مي آمد دلبرانگي هايشان، به دهان بزهاي گله.
گفتم بزهاي گله ياد او افتادم.يادت هست؟گاهي مثل همان بزهاي گله مي آمد و ميان ميدان قديمي آبادي گرد وخاك مي كرد.يك بار به او گفتم:"برادر من،توي اين آبادي مورچه راه ميره،گرد و خاك ميشه.چه نيازي به اين كارها." و همه خنديدند.به همان اصطلاح خودمان:"خر كيف شدم از اين جمله ام" و او رفت. او آدم خوبي بود.حالا كه فكر مي كنم مي بينم همه خوب بوديم.حتي او.حتي آنها كه به خيال خود آمدند و به ما گفتند:دست مريزاد اي آبادي نشين هاي دوست داشتني.ما برايتان نان تازه داريم. گفتم نان.ياد بقچه كوچك نان و پنيرم افتادم كه يك روز تو برايم بزك كردي.آن روز فهميدم كه عشق چيست.عشق من مزه نان و پنير ميداد.با بوي گوسفندها قاطي بود.با بوي علف هاي چراگاه قاطي بود.عشق من و تو،كلافه كرده بود اهل آبادي را.مراقب بودند دست از پا خطا نكنيم.اما نمي دانستند كه من به همان نان و پنير پيچيده در دستمال قانع بودم.خدا بيامرزد مادرم را.او خوب مي فهميد عشق چيست.مي گفت:من هم يكبار سر همين چشمه عاشق مردي شدم كه گرگ به گله اش زده بود.و او رفت پي باقي گوسفندهايش.هميشه به اينجاي قصه كه مي رسيد مي گفتم:خب،ننه بقيش چي؟مي گفت:وخه ننه.وخه برو .خجالت بكش.
بر مي خاستم و مي رفتم.مي رفتم و مي رفتم. ونمي دانستم كه بايد بمانم.بايد از مرام آبادي محافظت كنم.....
روزي گرگ ها به گله زدند و مردي رفت پي باقي گوسفندهايش.
و زماني اين شهر آبادي خوبي بود.....

------------------------------
-------------------------- --------------------------------------------------------
نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1391ساعت 18:45 توسط صولت فروتن|

در شهر من باران كه مي بارد همه چيز به هم مي ريزد.خيلي از ما مثل باران نديده ها مدام كف دستهايمان را به هم مي ماليم و به كنار دستي مان مي گوييم:اي جان،عجب باراني مي بارد.خيلي از ما دلمان مي خواهد برويم زير باران و راه برويم.من يكي كه وقتي باران مي بارد از بس كه هول مي شوم بي چتر و بي بهانه مي روم زير باران.بدم مي آيد از چتر.مانده ام كه چطور بعضي از ما تا باران مي آيد چتر دستمان مي گيريم كه مبادا خيس شويم.مبادا كت و شلوار مارك دارمان خيس شود.مبادا كه ارايش صورتمان به هم بريزد.مانده ام كه چطور بعضي ها، از پشت پنجره عاشق بارانند.مانده ام كه چطور مي شود زير باران نرفت و خيس نشد و از باران گفت.مانده ام چطور بعضي ها باران كه مي بارد به هم مي ريزند.زود و تند و سريع دلشان يك گوشه دنج و بي باران مي خواهد كه كز كنند و بمانند تا باران بند بيايد.من مانده ام و اين همه كرامت و بزرگي باران.من اگر بودم براي آدم هاي پشت پنجره نمي باريدم.من اگر بودم براي باران دوست هاي چتر به دست نمي باريدم.من اگر بودم براي خاطر مردمي كه در راه مي مانند و شهري كه با باران زشت مي شود به جاي آنكه زيبا شود نمي باريدم.بخدا باران خيلي مرد است.كه هنوز گاه و بيگاه مي بارد.برويد از كوير بپرسيد كه باران يعني چه؟برويد از رود هاي خشك شده بپرسيد كه باران يعني چه؟برويد از زمين هاي تشنه بپرسيد كه باران چيست؟من كه مي گويم باران براي ما نمي بارد.باران مي بارد كه همان عاشقان باراني دلشان حال بيايد و روحشان تازه شود.باران مي بارد براي زمين هاي تشنه كه نمي دانند چتر چيست.باران مي بارد براي رودهاي خشكيده كه بي پنجره اند.باران مي بارد براي خاطر كويري كه دور افتاده است از لطافت او.باران مي بارد براي مرام مرداني كه در خيابانهاي باراني دلشان پر مي كشد براي باران زده _ در راه مانده _هاي خيس.دلشان مي خواهد زير باران، دست باراني هاي خيس را بگيرند و پناهشان بدهند.باران مي بارد براي ماموران شهرداري كه بايد شهر مبهوت از باران را سر و سامان دهند.باران مي بارد براي شهري كه كوچك است و نمي تواند بزرگي باران را ببيند.همين است كه مات مي شود.قفل مي شود.به هم مي ريزد.باران كه مي بارد همه چيز به هم مي ريزد.باران زيباست و وقتي مي بارد آن وقت است كه تمام نازيبايي هاي اين شهر و آن شهر رخ مي نمايد و ان وقت است كه همه چيز به هم مي ريزد.باران كه مي بارد خوب است.كسي اشك هاي كودكاني با كفش هاي سوراخ  دار را نمي بيند.كودكان كفش هاي با سوراخ ،حتما خيلي وقت است كه يك دل سير،سير و سركه و كباب و چنجه و ميوه هاي مناطق باراني را نخورده اند.باران كه مي بارد خوب است.آنها مي توانند يك دل سير اشك بيزند و همه بگويند:به به،اي جان عجب باراني.بنازم به اين رحمت الهي.باران كه مي بارد،من به هم مي ريزم كه همه چيز به هم مي ريزد

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1391ساعت 14:41 توسط صولت فروتن|

هزار بار از يك پرنده خوشبخت ترم
او آواز مي خواند و من
مي خوابم اين صبح بهاري را
غريزه به پرنده غير خوشبخت مي گويد:
بخوان
او مي خواند
و من مي خوابم
او نمي داند
و من مي دانم
مي گويم گور پدر دنيا
... و تا لنگ ظهر مي خوابم
و هزار بار از يك پرنده خوشبخت ترم
و راضي ام كه دنيا را آب ببرد
مورچه را خواب ببرد
من از مورچه بدم مي آيد
ديروز صبح يكي شان رفت توي گوشم
و خوشبختي را از من گرفت
تا نوبت بعدي خوابم سگ خلق شدم
من از سگ بدم مي آيد
اما عاشق خلق سگي ام
_ هر چند سگ هم سگ هاي قديم _
يادت بخير :من،حسينم،پناهي ام
من روز را دوست ندارم
از روزگار هم مي ترسم
از پرنده هاي غير خوشبخت مي ترسم
مي دانم آنها روزي انتقام خود را مي گيرند
من از انتقام پرنده هاي غير خوشبخت مي ترسم

نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم فروردین 1391ساعت 15:33 توسط صولت فروتن|


آخرين مطالب
» مادر....
» آن غروب هاي معروف....جام جم پنجشنبه.14 ارديبهشت
» يك كاسه آش و خاطره
» هذيان كلمه بد درديست....
» صولت فروتن با 24 ساعت شب در بيست و پنجمين نمايشگاه كتاب تهران
» يك وقت هايي
» كمي نور....
» زماني اين شهر آبادي خوبي بود....
» جام جم ديروز.صفحه بيست.....باران كه مي بارد
» انتقام پرنده...


Design By : Pichak